تبليغاتX
Mohammad & Pardia  


Mohammad & Pardia  

What lies behind us & what lies before us are tiny matters compared to what lies WITHIN us!

امروز روز توست نفسم!

یک سال دیگر گذشت! امیدوارم بهترین سال عمرت را پیش رو داشته باشی.

                                       " تولدت مبارک "

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 3:5 PM توسط Pardia| |

با حس عجیبی با، حال غریبی دلم تنگته
پر ازعشق و عادت، بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی ،یه جور قشنگی دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشون
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابند چراغهای روشن

منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته
ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته

یه شب شد هزار شب،که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه
چقدر منتظرشم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز،منو با تمام دلت میپذیری

منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته
ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 1:9 AM توسط Pardia|


سلینم ، قرار بیقرار من!

دلی که باید بمونه ...تنی که باید بره!

روح .......ُ از تن رنجورش کند و با خودش برد!

سلینم، آرام آبی من!

گفت: دلش رو اینجا جا میذاره، کنار من این همه تنها... آره من: یه قلب پر از درد، یک دنیا دلتنگی و دلواپسی، و اشکهایی که بی هوا روی گونه هام جاریه!

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 10:11 AM توسط Pardia|

 
همیشه از آمدن ن بر سر "داشتن" ، "بودن" و ... مـی ترسیــدم !

نـداشتن تو ... نبودن تو ... نماندن تو ...
.
.
.

کــاش اینبــار حداقل دل واژه برایم می سوخت

و خبــری مـی داد از

نرفتن ِ تـــو ...
نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16ساعت 11:16 PM توسط Pardia|

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
             تا رود آفتاب بشوید
                                   دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
                 در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
                                         در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
                                      احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
                                   یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
 

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم 

زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
                              من سبز می شوم

 
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
                                   بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
                        بچرخانم
                               بر حول این مدار

زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
                                         آغاز کن مرا!

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 2:26 PM توسط Pardia| |

برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست، تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه، تو زیباترین آرزوی منی...

منو از این عذاب رها نمیکنی، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه!!! همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز، ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه!

یه وقتایی انقدر حالم بده، که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من، همه شهر میگرده دنبال تو!

نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت 10:25 AM توسط Pardia|

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت...

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت..راهی بجز گریز برایم نمانده بود!

این عشق آتشین پر از درد بی امید..در وادی گناه و جنونم کشانده بود.

 رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا..با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود..رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم!

 رفتم مگو، مگو، که چرا رفت؟ ننگ بود..عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح..بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم..در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان..فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی!

 من از دو چشم روشن و گریان گریختم..از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر..آزرده از ملامت وجدان گریختم

 ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز..دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم..مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش..در دامن سکوت به تلخی گریستم!

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها...

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم!!!


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم كه یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری
نوشته شده در شنبه 1390/03/07ساعت 7:46 PM توسط Pardia|

به آسمان نگاه می کنم
ابرها
قاب خیس چشمانم را
پر می کنند
یاد دل تکه تکه ام می افتم
...هرچند نیست دیگر
آنقدر سپید
اما هنوز می تپد!
نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 10:39 PM توسط Pardia| |

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داري براي روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نمي‌کني!
بايد آدمش پيدا شود!
بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد!


سِنت که بالا مي‌رود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداري صندوقت را خالي کني.!صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بِکشي‌اش…
شروع مي‌کني به خرج کردنشان!


توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي
توي رقص اگر پا‌به‌پايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند
توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي قشنگ را نشانت داد
براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني برا ي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج مي‌کني! يکی چقدر زيباييُ يکی با من مي‌ماني؟

 
بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون اين‌که تو را به ياد بياورند

 
غريب است دوست داشتن.
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.

تقصير از ما نيست؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

                                                                                                       دکتر شريعتي

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/25ساعت 3:23 PM توسط Pardia|

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو...

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو
.

.

.
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم!

"تولدت عزیزم... پراز ستاره بارون"

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 11:42 PM توسط Pardia|

دیروز یکی از روزای خاص زندگی من بود و حضور تو <برای همیشه> این روز رو  واسم ماندگار کرد. ممنونم که اومدی زندگی من!
نوشته شده در یکشنبه 1389/12/15ساعت 10:36 AM توسط Pardia|

سلام

حال من خوب است. ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...
بااین همه اگرعمری باقی بود، طوری ازکنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد،ونه این دل ناماندگار بی درمانم...


تایادم نرفته است بنویسم:
دیشب درحوالی خواب هایم، سالی پربارانی بود...
خواب باران وپاییز نیامده رادیدم،
دعاکردم که بازآیی، بامن کنار پنجره بمانی،
باران می بارید،
اما دریغ که رفتن، رازغریب این زندگیست،
تورفتی پیش ازآنکه باران ببارد...


می دانم، دل من همیشه پراز هوای تازه بازنیامدن است!
انگاردرون قلبم تعبیر همه رفتن ها، هرگزبازنیامدن است...

بی پرده بگویمت: چیزی نمانده است!


گونه هایم ازگرمی شراب تو گر گرفته است،
میخواهم تنها بمانم، دررا پشت سرت ببند،
بی قرارم،  میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟!
هذیان میگویم! نمی دانم....


میدانم عزیزم،
نامه ام بایدکوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه وبی ابهام،
پس ازنومینویسم:
سلام! حال من خوب است،
اما تو باورنکن....!


نوشته شده در یکشنبه 1389/12/01ساعت 3:57 PM توسط Pardia|

چه می توانم بگویم؟  

 آنگاه که کلمه قاصر است از بیان حجم دوست داشتن ...آنگاه که عقل قاصر است از درک حرفهای دل... چه می توانم بگویم؟

 آنگاه که چشم نمی بیند منتهای دلدادگی را...

چه می توانم بگویم؟  وقتی عشق به میدان می آید ...

چه می توانم بگویم در گردو باد دوست داشتن که همه چیز چونان پر کاهی می رودُ میرود تا فقط تو بمانی در خیال من و من برای تو ....

من این شبهای بلند را دوست دارم و بلند ترین شب سال را بیشتر ...ان شب که تو دقیقه ای بیشتر در خیال من می مانی!

نوشته شده در سه شنبه 1389/09/30ساعت 7:5 PM توسط Pardia|

در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی...

نوشته شده در جمعه 1389/09/19ساعت 1:9 AM توسط Pardia|

 

صدای من به تو نمی رسه ,ولی به خدا که میرسه, ای خداا, بهش بگو, دلم  براش تنگه...تنگ,تنگ,تنگ...

نوشته شده در شنبه 1389/09/13ساعت 5:23 PM توسط Pardia|

سلین من

تو دیشب در کنج تنهایی سرد طنین شکستنم را شنیدی وقتی تمام شب را گریستم! وقتی آرام آرام فردا را باور میکردم!  میدانستم که گریزی برایش نیست.. و امروز در اوج ناباوری... ۱۴ آبان...

 سلینم چرا چیزی ازبیقراریم را در خاطر بی منش تداعی نمیکنی؟ مگر نمیبینی؟

 عاقبت امروز من نیز رقم خورد. روزی که روزها را برای روح بیقرارم کابوسُ شکنجه ای مزمن و کسل کننده ساخته بود. روزتلخی است. چقدر راحت و بی دغدغه در این ثانیه های خشک بیرحم زمان پریشان حال می شکنم و باز متبلور میشوم ...

سلینم جاری آرام من 

به من بگو ...بگو چرا آسمان شهر من امروز با بغض خاموش من سر سازش ندارد؟ چرا میخندد؟ نمیدانم شاید اینبار آسمان شهر او با هوای ابری دلم همدردی میکند و چون فضای بارانی چشمانم به گریه نشسته...

 با این همه به من نگو...نگو دیگر خاطر من گذری از یاد خاطره انگیزش نخواهد کرد. من هنوز در دنیای بودنم با او سرشار زندگی ام... هر چند میدانم امروز نم ساکت گونه هایم حس سرشار از دلتنگیم را برایش معنا نمیکند...

  سلینم قرار من !

 نمیدونم چه بگم؟ باید مثل جمع امروزکه با وررودشان بهشون تبریک میگن منم براشون آرزوی کلیشه وار " ایشاا..خوشبخت شینُ"بکنم؟ نه... نه!

حال در اوج نبودنش همین بر دلم جاریست که:

شاید دیگه برات یه خاطره دور بشم اما من دیوونه وار دلتنگت هستم و میمونم...


تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ... حتی یک کلمـه هم نمیشـود ! تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر

 میکنـد ... تنهـا ... همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته


نوشته شده در جمعه 1389/08/14ساعت 5:10 PM توسط Pardia|

شهزاده ی رویای من...


يک شب تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمند
نشسته بر اسب سپيد
میومد از کوه و کمر

         می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش...

کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه، این دو چشم پر آبم
روزی که بختم باز بشه
بیدار بشه اونکه اومد به خوابم

            شهزاده ی رویای من شاید تویی
                 اونکس که شب در خواب من آید تویی تو

از خواب شیرین، ناگه پریدم
او را ندیدم، دیگر کنارم
بخدا... جانم رسیده، از غصه بر لب
هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه، این دو چشم پر آبم
روزی که بختم باز بشه
بیدار بشه اونکه اومد به خوابم
                

                  می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
                  می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش...

نوشته شده در جمعه 1389/07/02ساعت 1:46 PM توسط Pardia|

اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میزاره دلتنگی ، مگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهائی ببین حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد
درها رو باز... درها رو باز میزارم..

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره
نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 12:43 PM توسط Pardia|

شنيدم كه چو قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش واكن
كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

حمیدی شیرازی           

نوشته شده در سه شنبه 1389/03/18ساعت 2:29 PM توسط Pardia|

بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر

تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟

بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
مگر چه می شود ؟

نوشته شده در یکشنبه 1389/03/16ساعت 5:26 PM توسط Pardia|



Design By : RoozGozar.com

Others